دور حدقه ی چشمانم
بگو جهان چه دارد برای لحظه های من؟
بگو با من
بگو جهان بی تو چه دارد برای من؟
گرمای تابستانی خیانت
در سرت درشت
دسته ی ملخ های زرد
بر درگاه دیوانه ی اندامت
و اشاره ی سبابه ات منتظر.....
کلاه از سر برمی دارم
به نشانه ی احترام
هفت سال سکوت می کنم
هفت ماه روزه می گیرم
و هفت روز می گریم و هفت ....
سینه ام پرت می شود لحظه لحظه در عبور
چکه چکه تکه تکه می شود آفتاب
و تکه تکه چکه چکه می شود استوای رودخانه ام
و مرداد ماه
لکه لکه دامن من./
رویای زندگی
و کابوس مرگ.
فتق گرفته این وسوسه ی نا آرام
می توانم ساطورباشم
وشقه شقه اش کنم
در خواب یالی که می گذرد از استوای اندامش
پهنای این تخیل تازه دیوانه ام می کند
سعی می کنم
که جا به جا کنم تمام امعا و احشایم را
پیراهنم را به پا کنم
کفشم را به سرم
عینکم را روی نافم بگذارم
و شلوارم ا به دستم بپوشم
تا انسانی از نو بسازم
با رویای مرگ
و کابوس زندگی.