Sunday, June 1, 2008

دست های درخت

رو به آسمان

در بادکوبه دعای باران می خواند

شب

شب جغد خوش خبر بود

که آواز داد بلند:

سیل در راه است

و همه چیز را با خود خواهد برد/

Tuesday, May 20, 2008

بادم

می خواهم به درختت بپیچم

و زوزه بکشم با برگ هایت/

چگالی آب

یک سوم جونده ام را قطع می کند

وزن آب

نعره می کشد با یک سوم درنده ام

و یک سوم مغازله ام تشنه می ماند

تکان نخور!

کار تمام است

تنها دو ساعتی جویدنی نخور/

دلم از همهمه به هم میخورد

صدایت گم شد میان خاطرات کثیفم

و صورتت کبود شد میان اسامی بی مقدار

به نظرم خانه سیاه شد

شب شد

بوی روغن مانده را به خاطر ندارم

ستاره ها کور شدند

و مردند همه نیلوفرهایم در مرداب.

می دانی؟

سایه معنایش را شب ها از دست می دهد/

داس با خوشه ی گندم همان می کند که

تو با من

آسیاب با گندم همان می کند که

تو با من

باران با گندم همان می کند که

من با تو/

برگ های تقویم تهوع آورند

چند برگش را برایم بکنید

لطفا.

خدا را چه دیده ای

شاید زودتر دیدمش/

پشه بند سوراخ سوراخی ست این جهان

نمی شود در آن خوابید

باید در آن مرد/

خوشبختانه

زندگی هر لحظه کسر میکند وجذر می گیرد

زمان تفریق غروب است از تو

و مرگ تجمع طلوع

وگرنه

سر آدم بیچاره

بی کلاه می ماند/

Wednesday, May 7, 2008

رویای زندگی

و کابوس مرگ.

فتق گرفته این وسوسه ی نا آرام

می توانم ساطورباشم

وشقه شقه اش کنم

در خواب یالی که می گذرد از استوای اندامش

پهنای این تخیل تازه دیوانه ام می کند

سعی می کنم

که جا به جا کنم تمام امعا و احشایم را

پیراهنم را به پا کنم

کفشم را به سرم

عینکم را روی نافم بگذارم

و شلوارم ا به دستم بپوشم

تا انسانی از نو بسازم

با رویای مرگ

و کابوس زندگی.

Sunday, May 4, 2008

ظهر طاقت فرسا

با کلمات و آیات به هم پیچیده

همچون روده های گوساله ای

که جای پستان مادرش

شیشه ی مرگ موش مکیده باشد.

حست را درک می کنم لیلی !

چاقویت را بردار و گوش گوساله را ببر .

دریا.

دریا.

دریا !

آواز خروشان پاییزت

مرا وسوسه می کند برای غرق شدن

در سالروز تولدم

تا کسی دیگر نداند که این سال ها

بر من چه گذشت.

کمی حناق و

اندکی استفراغ

و بعد

پارچه ی بلند سیاهی

که تکان می خورد

در ساحل.

خارپشت پا به ماه

پشت آخرین پرچین شب

در رویای تن پوشی نرم

برای سرنوشت فرزندانش است/

عقربه ها

برای جویدن عمر

چه تعجیلی دارند!

بی خستگی

همانند موریانه.

Tuesday, April 22, 2008

آرام در گوش من نجوا کن!

من به کسی نخواهم گفت

آرام در گوش من نجوا کن!

من به کسی نخواهم گفت

با من بگو در بستر کدام مرد به آسمان رسیدی که باردار عشق شدی؟

آرام در گوش من نجوا کن مریم !

من به کسی نخواهم گفت.

موسی!

عصای جادویت کجاست؟

بن لادن به تنهایی نیمی از دنیا را غرق جنگ کرده است.

Saturday, April 19, 2008

Friday, April 18, 2008

سکوت آب


یعنی رودخانه یخ زده است

سکوت من یعنی تب دارم

نگران نباش

میخ را برای کوبیدن در نعل ساخته اند

پاشنه ات را بالا بیاوراسب کهر!

من مار دیوانه ای هستم که روی قبر خودم چنبره زده ام

اینجا گنجی مدفون نیست

بروید!

جای دیگری را حفر کنید

ومرا با گرگم تنها بگذارید

ما با جبرییل جمعه قرار ملاقات داریم.

Friday, April 11, 2008

کمی ابر مانده در سینه ام
غارغاراین غراب هم که پایان ندارد
بعد از این که تو رفتی

ایمان

من از کوره در نخواهم رفت پدر!

حتی اگر تمام قوچ های دنیا را

گرگ ها دریده باشند

چاقویت را تیزتر کن

شک نکن پدر!

شک

چه کسی مرا وساطت خواهد کرد

نزد آخرین ابراهیم ؟

فرشته بره ی مرا گم کرده است .

گاه فکر می کنم از این همه نام چرا اسماعیل؟

نمیشد مرا هم در سبدی می گذاشتند

تا موسی شوم برای نیل تو؟

یا به چاهی

تا عزیز شوم برای مصر تو؟

یا درون قلعه ای

تا کنیز شوم برای دیو تو؟ ....

Tuesday, April 8, 2008

شما را به خدا S.O.S ام کنید!

من میان آدمخوارها گرفتار شده ام

با این دو گوش درازی که دارم قطعا همه می فهمند که آدمم

شما را به خدا S.O.S ام کنید!

جوجه های پاییزی هم تعدادشان آنقدر نبود

زمستان است

و من چشم به تخم سگ ها دوخته ام .

تا به حال صفحه ی بیست قباله مان را دیده ای

من وتو سال هاست که زن و شوهر نیستیم

Friday, April 4, 2008

خوب یادم هست

ساطوری که شقه شقه ام کرد

لبه اش داغ بود و کند

لعنتی !

خوب یادم هست

مرا در ملحفه ای پیچیدند به هزارلا

خوب یادم هست

مرا در مکعبی گذاشتند مستطیل

خوب یادم هست........

جرم من شنیدن آواز فاخته بود

زیر درخت زیتونی که میوه اش سیب

جرم آدم از ازل همین سیب لعنتی بود .