دست های درخت
رو به آسمان
در بادکوبه دعای باران می خواند
شب
شب جغد خوش خبر بود
که آواز داد بلند:
سیل در راه است
و همه چیز را با خود خواهد برد/
رویای زندگی
و کابوس مرگ.
فتق گرفته این وسوسه ی نا آرام
می توانم ساطورباشم
وشقه شقه اش کنم
در خواب یالی که می گذرد از استوای اندامش
پهنای این تخیل تازه دیوانه ام می کند
سعی می کنم
که جا به جا کنم تمام امعا و احشایم را
پیراهنم را به پا کنم
کفشم را به سرم
عینکم را روی نافم بگذارم
و شلوارم ا به دستم بپوشم
تا انسانی از نو بسازم
با رویای مرگ
و کابوس زندگی.
من از کوره در نخواهم رفت پدر!
حتی اگر تمام قوچ های دنیا را
گرگ ها دریده باشند
چاقویت را تیزتر کن
شک نکن پدر!
چه کسی مرا وساطت خواهد کرد
نزد آخرین ابراهیم ؟
فرشته بره ی مرا گم کرده است .
گاه فکر می کنم از این همه نام چرا اسماعیل؟
نمیشد مرا هم در سبدی می گذاشتند
تا موسی شوم برای نیل تو؟
یا به چاهی
تا عزیز شوم برای مصر تو؟
یا درون قلعه ای
تا کنیز شوم برای دیو تو؟ ....